سلام به همگی دوستان...
خیلی خیلی معذرت می خوام چون تو این مدت نبود...
البته همش داشتم سعی می کردم این عکسای لا مصب رو یک جوری اپلود کنم که ناکام ماندم...حتی توی لوکس بلاگ هم اپلود نمیشن...
حالا بی خیل...
خدایا کسی رو به درد معده دچار نفرما....
من دیروز تو مدرسه داشتم از معده درد می مردم
....ولی معلم ورزش
محترم گیر داده بود باید دور حیاط رو 11 دور بدو ام...
3 دور دوییدم و بعد از شدت درد همونجا رو زمین نشستم و از درد داد می زدم...تنها حرکتی که بعدش تونستم بکنم این بود که برم رو یکی از نیمکت های حیاط بشینم...و بعد تا اخر زنگ نتونستم حتی روی نمیکت جابه جا بشم...
امروزم به کلی مدرسه رو پینچوندیم..
.و معلم فارسی محترم یک نمره از مستمرم کم کردن
دوستان گل گلاب...به دلیل اینکه فردا امتحان خوشمل دینی نیم ترم رو دارم نمی تونم زیاد بنویسم...هیچی هم بلد نیستم چون از اول سال تا حالا لاشم باز ننمودم...
راستی لطفا تو نظر سنجی شرکت کنید برام خیلی مهمه....نظرم یادتون نره گوگولی مگولیا...!
پس...فعلا بای بای...
سلام این وبلاگم جدیده...مطلبای وبلاگ قبیلمو که وارد کردم رفته ته وبلاگ اون رو بخونید....
سلام به همگی...
می بینم که...می بینید که.....می بینن که....موضوع وبلاگ عوض شده!!!!!!هرچند باز درمورد اتفاقات مدرسه هستش ولی دیگه از این موضوع خسته شدم...
باید بگم تو این دوهفته به اندازه ی ۳ ماه با دوستان تو مدرسه حالیدیم...و به اندازهی ۵ ماه حرص قورت
دادیم....!!!
اول بزارید بگم چرا حرص خوردم....چون قرار بود ساسی ماکن و برو بکس با هم سوسن رو بخونن ...
منم یک ماه دنبال اینم که بفهمم چی شد چرا نیومد...اخر سر یک سر نخ پیدا کردم که ساسی با بروبکس نخونده و برو بکس با گامنو خوندن...حالا من نمی دونم چرا با هم نخوندن ولی من که خیلی حرص خوردم ...چون دلوم خوش کرده بودم اهنگ جدید ساسی میاد ولی نیومد و دیوونه شدم از بس اهنگ تکراری گوش کردم...از این سوسن خانوم هم که بدون ساسی خوندن بدم نیومد ولی خوش هم نیومد...بگذریم...(ساسی تو یکی از عکساش که مال نیناش ناش بود تلفیقی از این دو هست
و
-خدا وکیلی راست نمی گم!!!
)
تو این دو هفته دو بار رفتیم اردو...و دو بار دیگه رفتیم سر ساختمون، عملگی...
خوب اردو اولی که علمی بود بردنمون مرکز نقشه برداری ایران، که هیچی...
و اما اردو دومی....دربند!!!
تو در بند یک اردوگاه بود که بردنمون اونجا...
وقتی رسیدیم ساعت ۷ صبح بود!!!!
من رفتم تو ساختمن اردوگاه و لباسامو عوض کردم و اومدم تو محوطه ی باز تا با ساینا و فرزانه یک دوری بزنیم...
بعد از یک مدت دیدیم صدا دست و خوندن بچه ها میاد... رفتم جلو دیدیم....بــــــــــــــــــــــله...بیدونه من شروع کردن به بزن و بکوب...
بلند گفتم" بدون من از این کارای خوف خوف می کنید و حال می کنید...!!!خجالت نمی کشید...!!!!"
بعد واسم دست زدن تا بیام تو جمع
....خولاصه یک ساعت تمام بزن و بکوب داشتیم...البته نصفش به جا بجایی به دلیل پیدایش یک سری معلم تلف شد!!!![]()
بعد دیگه من و فرزانه و ساینا و رضوان و فاطمه و مریم...هی راه می رفتیم و حرف می زدیم و خوراکی می خوردیم...(اخراش احساس می کردم دارم می ترکم)...
من اونجا حدود ۸ تا عکس انداختم که پولش می شه حدود ۱۳-۱۴ هزار تومان که وقتی مامانم بفهمه سرم میره بالای نیزه...
از شانس ما هم هی برف می یومد...من و فرزانه هم یک جا زیر انداز انداختیم و پتو برداشتیم و زیر برف خوابیدیم...!!!!(دیوونه ایم دیگه...چه میشه کرد...)
از عملگی هم بگم کم گفتم....راستی هرکی بنایی داره خونشون بد نیست یک روز ما رو دعوت کنه...کارش راه میوفته...
خوب فکر کنم دیگه باید برم...
سلام به همگی دوستان...
اول از همه بگم این آپ رو با حوصله بخونید چون زیاده...اگه حوصله ندارید بعداٌ بخونید...
من به یک موضوع پی بردم ...اینکه آدم تو دوران مدرسه ها بیشتر معتاد به اینترنت می شه...
یک نمونه ی بارزش خودم...تو تابستون که اصلا حوصله ی آپ کردن نداشتم...به طوری که وقتی اسم آپ کردن می یومد می خواستم گریه کنم...
ولی الان چی ...برای اپ کردن دقیقه شماری می کنم...
خوب حالا بگذریم...
می خواستم بگم امروز قسمت دوم نمایش و مسابقمون رو داشتم... (هر جشنی باشه ما یک قسمت از این برنامه رو داریم )
البته فکر نکنم مسابقه ی دفعه ی اول رو تعرف کردم...
به طور خلاصه دفعه ی پیش ما فقط یک مسابقه که توش نقش مجریای برنامه رو بازی می کردیم رو داشتیم...(منظورم از ما من و ساینا و فرزانه هستش)
اسم من تو اونجا "ساسان" بود...فرزانه "سامان"...و...ساینا "احسان"...
باید قیافه هامون رو می دیدید...من خودم رو وقتی گیریمم می کردن تو آینه ندیدم !!!وقتی برنامه تموم شد رفتم تو حیاط صورتمو بشورم ...خودمو که تو آینه دیدیم وحشت کردم....نیکی دوستم یک مدل ریشی با آبرنگ واسم گذاشته بود که کاملا شبیه شیطان پرستا شده بودم....!!!!ساینا هم که شبیه این پسر شیطونا شده بود ریشا شونو از ته میزنن...فرزانه هم با اون ریش پرفسوریش شبیه جهان گردا شده بود
...فقط من بودم که انگار....(2نکته ی جالب:1- مدرسه ی ما کاملا اسلامی هستش و بچه ها ظاهرا خیلی مؤمنن ولی باطناً---- **** 2- ما این برنامه رو جلوی مدیر و ناظم و معلم ها ی اون روز که معلم ادبیات و ریاضی جزوشون بودن اجرا کردیم...در کل احساس می کردیم بعد از برنامه باید با مدرسه خداحافظی کنیم...)
قرار بود نقش سه تا برادر رو بازی کنیم ( البته نکته ی جالبش اینجاست که این سه تا برادر تو مدرسه ی دخترونه برنامه داشتن!!!!! )
این مسابقه واسه ی عید غدیر بود...ما اول 6 نفر که هر کدوم ماله یک کلاس بودن صدا می کردیم و بعد براشون یک متن در درباره ی غدر می خونیدم(با همون قیافه ها!!!!) و بعد از اون ، از تو ی متن ازشون سؤال می کردیم...
در این مرحله 1 نفرشون باخت... بعد ما برای 5نفر باقی مونده پانتومیم اجرا می کردیم و اونا باید حدس می زدن که این چه ضرب المثلی هست(با همون قیافه ها!!)
و بعد ما 3 نفر باقی مونده رو مجبور می کردیم روی زمین چهار زانو بنشینن و دستاشونو ببرن پشتشون تا ما سیب هایی به نخ آویزون کرده بودیم رو بالا سرشون بگیریم و اونا در اون حالت سیب ها رو بخورن...(کار خیلی سختیه) یکی از بچه ها با یک بار گاز زدن سیب برنه شد!!!
خوب حالا این دفعه
ساینا دیگه به عنوان داداشمون بازی نکرد...
این بار مسابقه برای 22 بهمن بود...و ما به جز مسابقه یک نمایش هم داشتیم...ما همه ی برنامون رو در عرض یک شبانه روز درست کردیم...من امروز قبل از برنامه از شدّت استرس مثل بید می لرزیدم
...تو ی نمایش قرار بود از شاه و فرح دعوت کنیم بیان و باهاشون صحبت کنیم...
من که مثل همیشه همون ساسان بودم(تریپمم که خفن تر برنامه قبلی!!!
)...ساینا در نقش فرح بود(ما یک کلاه گیس باحال گذاشتیم سرش ...انقدر خوشگل شده بود که حد نداشت...شبیه عروسک ها...)......و به جمع ما مجریا به جای ساینا رضوان اضافه شده بود که نقش آیسان خواهرمون رو داشت...مهسان نقش شاه و فرزانه نقش سامان ...نیکی نقش اس ام اس و فاطمه و سپیده عوامل پشت صحنه...بودن...(به اپ تولد مراجعه کنید)
اینو داشته باشد_ اولش یادمون رفت خودمون رو معرفی کنیم _یادتون نره!
بعد شاه و فرح اومدن و با هاشوم حرف می زدیم
...وسط حرف هامون هم که نیکی اس ام اس می خوند که دفعه ی دیگه نمایشنامه ی کل این قسمت رو براتون می نویسم که یکم بخندین...![]()
بعدش نوبت قسمت مسابقه بود... تا قبل از اون سامان نیومده بود...اومد و باید با ما دست می داد و با بچه ها سلام می کرد... وقتی اومد با من دست داد و با آیسان غیر از دست دادن رو بوسی هم کرد...همه ی بچه ها چشماشون گرد شد
... تازه اونم یادش رفت خودشو معرفی کنه در نتیجه بچه ها نمی دونستن آیسان خواهرش بود...
بچه ها رو که انتخاب می کردیم برای مسابقه اول بهشون می گفتیم بین 1 و2 و 3 یک عدد انتخاب کنند بعد می گفتیم که هر کدوم از این اعداد چیه...
1:سؤال های متنی انقلاب...(آیسان می پرسید)
2:سؤال های هوش...(سامان می پرسید)
3:ادامه ی سؤال های هوش...(من می پرسیدم)
بین اون چند نفری که بودن فقط یک نفرشون 3 رو انتخاب کرد
3 تا از بچه ها به مرحله ی بعدی رفتن...
مرحله بعدی مسابقه ی ماست خوری بود...خیلی سخت بود چون ماست ها ماست خونگی بود و وقتی درست کرده بودیم ترش شده بود (ولی سالم بود ها)
اینا دستاشون از پشت بسته روی میز خم شده بودن و سرشون توی کاسه و داشتن ماست می خوردن...
به مدت 45 ثانیه این بد خت ها داشتن این ماست ترش رو می خوردن...
بالأخره یکیشون برد و برنامه این دفعه ما تموم شد
....اخرش همون یک اه از ته دلمون کشیدیم و اثر استرسی رو که بهمون وارد شده بود رو از خود دور کرده و بعد از 8 ساعت در مدرسه بالأخره آرامش گرفتیم...
با خودمون گفتیم که الان کاملا اخراجمون می کنن...
مدیر مدرسه:"بچه ها دستتون درد نکنه برنامتون عالی بود"
منو میگی ...باورم نمی شد...
امید وارم برنامه بعدیمون بهتر باشه...
منتظر متن نمایش نامه باشد...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲۵/۱۱/۱۳۸۸:
به دلیل در خواست aryaکه از من خواستن این اهنگی که الان می بینید رو تو وبلاگم قرار بدم ...خوب ازم خواهش کرده بود دیگه نمی شد که رد کنم...دلیلی هم برای رد کردن نداشتم که...منم این اهنگ رو گذاشتم اینجا واسه دانلود....از همه هم خواهش می کنم که دانلود کنید...
اینم بگم که خودم هنوز گوش نکردم ولی دانلودش می کنم....
آهنگ جدید و فوق و العاده زیبا به سبک ۶.۸ از فرزین {فری رابیش} با سعید آسیر
به نام دلم می خواد / این آهنگ متفاوت می باشد ، پیشنهاد می کنم
دانلود کنید.(خوراکه ماشین)

لینک مستقیم:
لینک غیر مستقیم:
وبلاگ arya:
نظر arya در قسمت نظرات موجود است.اگر به مشکل بر خورد کردید به وبلاگ aryaمراجعه کنید.
سلام به همگی....
من 3شنبه به طور خیلی قشنگی مدرسه رو پیچوندم...!
5شنبه عروسی دختر عموم تو مشهد بود و قرار بود مامانم اینا برن مشهد اما فکر نمی کردیم که مدرسه اجازه بده من هم برم برای همین من وسایلم رو جمع نکرده بودم ولی وقتی رفتم مدرسه مامانم زنگ زد بهشون گفت و اونا هم اجازه و من زنگ ادبیات رو پیچوندم رفتم خونه (واقعا از ادبیات بدم میاد) تازه ادبیات یک امتحان وحشتناک از بچه ها گرفته بود
...انقدر حال کردم...![]()
خلاصه در عرض 1 ساعت وسایلم رو جمع کردم و رفتم ...
سوار قطار که شدیم من شروع کردم به اهنگ گوش کردن تا وقتی شام بخوریم...بعد از شام رفتم رو تخت بالایی کوپه دراز کشیدم و باز شروع به اهنگ گوش کردن کردم...
من تو این 1 روزی که رفته بودیم من مثل خوره ها اهنگ گوش دادم....
دیگه شبیه اهنگ های ساسی مانکن شدم...تو مشهدم که بودیم اتفاق خواصی نیوفتاد...
زیاد وقتتون...
و وقت خودم رو نمی گیرم چون حسابی کار دارم....
و دارید....
چند عکس باحال:




خودمو تو این چند روز تعطیلی به اب و اتیش زدم تا از این چهار دیواری لعنتی بیرون برم....
وبالأخره بابام گفت بریم پارک اب و اتش....
خلاصه رفتیم اونجا...یک خورده نگاه کردیم دیدیم یک گوشه از پارک کلی ادم گرد ایستادن و دارن یک چیزی رو نگاه می کنن....
رفتیم جلو دیدیم ..................................بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله....
چند تا پسر واسه خودشون دارن رقص خیایبونی میرن مردم هم نگاشون می کنن....
من چند تا عکس از پارک می زارم....
جای خوفی برای تفریح بود....
البته الان که ما رفتیم فواره های ابشو داشتن تعمیر می کردن....

عکس پایین جاییه که امشب داشت والیبال بازی می کردن و رقص خیابونی داشتن...

اینم عکس برج دید بانی که بالا رفتن از پله هاش راحل خوبی برای لاغر شدنه!

نظر فراموش نشه!
بای!
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.....
من....................
شب ۴ شنبه ۵/۱۲/۱۳۸۸
یکی از بهترین خبر های عمرمو تو اینترنت خوندم که از خوش حالی گریم گرفت...
این متن اون خبر بود:
اینم آهنگ جدید ساسی مانکن به اسم تهرانو الی کن که خیلی وقت پیش قولشو بهتون داده بودم که فری استیل این آهنگو چند وقت پیش خودم اختصاصی از سایت خودمون پخش کردم
حتما دانلود کنید خیلی خیلی شاد و قشنگه


سلام به همه ی دوستان...
چه قدر تعداد نظرات کمه؟!!!!!
خوب بگذریم...
این دفعه یک کم زود تر اپیدم...اخه امروز چون حالم بد بود نرفتم برای همین تونستم همه کارامو بکنم و چون بی کار بودم و وقت داشتم... اپیدم...
خوب برای اینکه بفمید اپ این دفعه دقیقا در مورد چی هست اول بیرید قسمت نظرات دفعه ی قبل و وبلاگ مهسا جون رو باز کنید و اپ این دفعه اون رو بخونید...
خوب حالا که خوندید نوبت منه...
راستش بعد از این که اپ مهسا رو خوندم منم یاد بچگیام افتادم...
وقتی من بچه بودم مثل مهسا روحیم کاملا پسرونه بود
... از همون دوران 3-4 سالگی خوراکم بازی های کامپیوتر 15-18 سال به بالا بود
...اونم از نوع ترسناک...
!
به بیشترین چیزی هم که علاقه داشتم و همچنان دارم و خواهم داشت اهنگ گوش دادنه
به طوری که به دون اون نمی تونم ریاضی حل کنم...یک جورایی بهش موتاد شدم....
خلاصه از موضوع دور نشیم...
اون زمانا به جز با کامپیوتر با خود هم بازی می کردم...
من عاشق پسر جنگل و تارزان بود....
وقتی با خودم بازی می کردم من دختر جنگل یا سارزان (سبرینا+تارزان) می شدم...
یا اینکه با سه چرخم تو خونه ویراژ می دادم و می رفتم جنگل و انواع اقسام حیوانات که نقششون رو عروسکام بازی می کردن شکار می کردم و با طناب به سه چرخم می بستم و دور تا دور خونه اون بد بختا رو از گردن می کشیدم... و هر دفعه برای مامانم
سوپ فیل درست می کردم!
چه حالی می داد!...گاهی هم دکتر می شدم و هی به عروسکام
امپول می زدم!
بعضی وقت ها هم تو کوچه با دختر پسرای محل بازی می کردم...یک طرف کوچه مال بزرگا بود که فوتبال بازی می کردن
یک طرف دیگه هم برای ما بود که بالا بلندی و گرگم به هوا و سه چرخه بازی می کردیم....
یادش بخیر...
یکم که بزرگ تر شدم اهل جادو جمبل شدم... دیگه شده بودم ((سبرینا جادوگر با مهارت))...
بزرگتر که شدم پیتر پن رو دیدم و هر شب به امید اینکه میاد دنبالم می خوابیدم!...............(یکم خل می زدم
!)
بعد از اون هم ماتریکس و فینال فانتزی رو دیدم که دیوونشون شدم....البته هنوزم دیوونه ی فینال فانتزی هستم...چون واقعا فوق العادس...
من بچه بودم این جوری بودم...
الانم اصلا اهل فیلم و اینا نیستم...فقط ps2 & psp بازی می کنم و اهنگ گوش می دم و اگه بخوام چیزی ببینم پرستاران می بینم یا کبرا 11 یا کارتون نگاه می کنم!...
اهل کتاب خوندن هم زیاد نیستم....
تنها مشکلم اینه که هر چی بزرگ تر می شم شیطون تر می شم....![]()
راستی ....تو رو خدا دعا کنید ای دی اس المون درست شه!...........
نظر یادتون نره...
فعلا تا اپ بعدی....
دام می رم دزفول
...اندیمشک
....اهواز
!
باید خیلی گرم باشه!
این قسمت اپ مال دیشبه...
که قرار بود با کلی عکس خوشمل
همراه باشه...ولی بلاگفا قاطی
می کرد نشد و حالا مجبورم
بدون عکس واستون بگذارم
حالا اگه بشه درستش می کنیم:
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام...
یک سلام بهاری به تمام دوستان....................!
عیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک
الان ۲:۳۰ از پایان سال۱۳۸۸ می گذره!
الان ۲:۳۰ که سال ۱۳۸۹ شروع شده...
تست هوش سال۱۳۸۹:
فردا ۱ اولین روز از اولین ماه سال ۱۳۸۹ هست و ۲۹ اسفند ۱۳۸۸دو ساعت و نیم قبل تموم شد...
حالا امروز چندمه؟
خوب بگذریم...
واسه امسال چه برنامه ای دارید...؟
چی کارا قرار بکنید...؟
تعطیلات کجا می رید...؟
باید جواب همه ی سوالامو تو ی قسمت نظرات بدید ها!!!
احتمالا شما هم تو زندگیتون هدف ها و ارزو های زیاد دارید ....
یک لحظه به این سوالی که می پرسم دقت کنید و واسه ی چند ثانیه هم که شده روش فکر کنید:
چه قدر تلاش می کنید تا به سمت هدفهاتون برید...؟تا حالا چی کار کردید تا به هدفهاتون برسید و
بهش نزدیک بشید؟
گاهی هدف های ادم انقدر زیادن که ادم گیج می شه اول به کدوم برسه...
گاهی انقدر کم اند که برای رسیدنش حوصله به خرج نمی دیم....
گاهی انقدر هدفامون بزرگ اند که رسیدن بهشون برامون مثل یک افسانه شده...
گاهی انقدر کوچیک اند که فراموششون می کنیم...
گاهی هدفمون از روی لجبازی با دیگرانه....
گاهی هدفمون برای کمک بهشونه و خودمون رو فراموش می کنیم...
گاهی هدفمون رو گم می کنیم...
گاهی خیلی دیر هدفمون رو پیدا می کنیم...
گاهی هدفامون رو می گذاریم کنار...
گاهی هدفایی که بهشون نرسیدیم رو دوباره زنده می کنیم...
گاهی به رسیدن به هدفمون خیلی محتاج می شیم در حد دیوونگی...
گاهی برای خوش گذرونی یک هدف هیچ و پوچ رو دنبال می کنیم....
گاهی هدفامون خیلی خوبه ولی دنبالش نمی ریم...
گاهی هدفای بدی رو دنبال می کنیم...
گاهی وقتی به هدفمون می رسیم یادمون می ره کی بودیم ....
گاهی وقتی به هدفمون نمی رسیم از تمام دنیا زده می شیم...
گاهی به هدفمون که رسیدیم دیگه تلاشی نمی کنیم...
گاهی به هدفمون که نمی رسیم دیگه تلاش نمی کینم...
پس بهتره در این مورد هم متعادل باشیم...
اقا جون حرف من اینه :
۱-برای سال جدید یک هدف درست حسابی نه خیلی خیلی بزرگ که از پسش بر نیایم
و نه خیلی خیلی کوچیک انتخاب کنید....
۲- اول با خودتون فکر کنید که چه جوری قرار بهش برسید و موانع رو پیدا کنید...
۳- برای برکنار کردن موانع چند راه عقلانی پیدا کنید...
۴-تمورین کنید که با داشتن هدفتون چه جوری باید برفتار کنید...(مهم)(یعنی تمرین کنید اگه این هدفو داشته باشد و توی محیط ها مختاف قرار بگیرید باید چه جوری باشد...)
۵- چند تا نقشه اولیه براش بریزید
۶- اولین گام عملی رو براش بردارید...
۷- واسش تلاش کنید...
۸- نا امید نشید اگه بهش نرسیدید و خودتون رو گم نکنید اگه بهش رسیدید...
۹-هیچ وقت دست از تلاش بر ندارید...
اینم ۹ نکته یاد اوری برای سال ۱۳۸۹....
امید وارم هر جا هستید موفق باشید...
تا بعد...
نظر فراموش نشه!
حالا چیزی که امروز
می خواستم بنویسم:
۱/۱/۱۳۸۹:
اقایون و خانما...
می دونید سخترین قسمت تعطیلات عید چه چیزیش هست...
دو مورد نا قابل :
۱-پذیرایی از مهمونا و عید دیدنی...
۲-حل کردن پیک نوروزی تکلیفای عید و .........
و خوبیش:
ps2-1وpspبازی کردن..
2-تا لنگ ظهر خوابیدن...(البته این مورد شامل من نمی شه چون مامانم سر ساعت 8:30 بیدارم می کنه...)
3- عیدی گرفتن در حد تیم ملی...
4-پای اینتر نت نشستن در حد جام ملت ها....
5-اهنگ گوش دادن در حد المپیک...
7-ول چرخیدن در حد جام جهانی....
(اقا من اصلا اهل ورزش مرزش نیستم ها!)
و....
خلاصه ما امروز کلی مهمون داریم...احتمالا قسمت بچه داری و نگهداشتن بچه های فامل روی دوش منه و باز میاد اتاقم و اتاقی رو که من با هزار زور و زحمت مرتب کردم دباره می کننش محل جنگ(به قول معلمون ((خانم طیبی---به قول ما طیب پلنگ))شیبه "کارزار می شه" یا "لیانشامپو")
خوب فکر کنم از الان که ساعت 10:15 کم کم مهمونا بیان...
پس دیگه مزاحم نمی شم که به کارو بارتون برسید...
بام می گم عید همگی مبارک....
تا بعد..........
نظر فرموش نشه !
من از مسافرت برگشتم.............
مسافرت خوبی بود با این که رفته ۱۸ ساعت و برگشته هم کلی تو راه بود............و نشد بریم اهواز(چقدر ذوق داشتم واسه اهواز)...
از تهران تا اراک گرم بود....لرستان که رسیدیم داشتم مثل بید می لرزیدم..........
ولی کوه های لرستان فوق العاده بود....جاده از وست کوه می گذشت....عین بهشت..........
خیلی خشمل بود.........
دزفول و شوش و شوشتر رو گشتیم..........از اندیمشکم فقط رد شدیم(خسته نباشیم!)
کلی اثار باستانی دیدم...
راستی اقای میلانی همون کسی که تو شبکه ی یک برنامه خانواده ۵ شنبه ها جاهای مختلف ایران رو
نشون میده با خانوادش تو هتل ما بودن...........
توی یک جایی که رفته بودیم تو شوشتر هم برای اخبازرشبکه ۱ گزارش تهیه می کردن........
خوب!من یک سری عکس از اثار باستانی اونجا که خودم گرفتم رو واستون میگذارم...تو پست بعدم بقیه عکس های اثار باستانی رو با عکس هایی تو راه که می گم عین بهشته رو می گذارم...
خوب دیگه زیاد نحرفم ....فعلا...








صفحه قبل 1 صفحه بعد
























